مؤلف مجهول

30

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )

فرزندى و بعد از من پادشاهى ايران به تو تعلق دارد . و فرمان داد تا از سر تا پاى خلعت آوردند : از تاج و جقه و گرز و خنجر و شمشير مرصع و اسب تازىنژاد با زين زر ؛ و گفت تو را سلطانعلى پادشاه لقب دادم ؛ من بعد ديگر تو را ميرزا نگويم . سلطان چون خلعت رستم پادشاه را پوشيده و اين خبر در اطراف به صوفيان رسيد ؛ سر قدم ساخته به خدمت آمدند و [ در ] مدت شش ماه پانزده هزار صوفى جمع شدند . پس رستم شاه ابيه سلطان را مقرر كرد كه بيست هزار كس برداشته به خدمت سلطان روانهء جنگ بايسنقر شوند ؛ و رستم شاه نيز دو منزل مشايعت سلطان كرده مراجعت نموده و سلطان به اتفاق ابيه سلطان روانه شد ، وارد اردبيل گرديدند و بعد از ملاقات خويشان و صوفيان با سى هزار كس روانهء مقصد شد . چون اين خبر به سلطان خليل رسيد كه سلطانعلى شاه به اتفاق سلطان به جنگ بايسنقر مىآيد ؛ او نيز لشكر جمع نموده سيزده هزار كس را بايسنقر برداشته از آب كر گذشته در حوالى قراباغ سر راه را تنگ به عزم جنگ به سلطان گرفت و روز ديگر فرخ يسار ولد سلطان خليل با لشكر بىحد رسيده صفوف جدال و قتال آراسته شده سلطانعلى شاه خود در قلب قرار گرفته دست راست را به حسين بيگ للهء خود سپرده و دست چپ را به دده بيگ طالش داده ابيه سلطان را چرخچى نمود و فرخ يسار نيز در قلب جاى گرفته دست راست را به بايسنقر داده و دست چپ را به كيابهمن سپهسالار داد و ولد كيابهمن ، كياملك را چرخچى كرده با پنج هزار كس به ميدان فرستاد و از اين طرف نيز ابيه سلطان پنج هزار كس را برداشته روانهء ميدان گرديد و دو درياى لشكر به هم ريخته [ 21 ] معركهء كارزار گرم شد و كياملك تيغ بر هر كس مىزد ؛ از پاى در مىآورد و بيداد مىكرد و نزديك بود كه چشم زخمى به لشكر رسد كه ابيه سلطان خود را به ميدان رسانيد و معركهء جدال را شكافته به كياملك رسيد و به يك تيغ كار او را ساخته به قتل رسانيد و شكست بر